روزی خبر رسید که مردی وارد مدرسه شیوانا شده است که در تمام جنبه های زندگی اش شکست خورده بود. خانواده اش را ازدست داده بود. دوستان و آشنایانش او را رها کرده بودند و تمام اعتبار و اموالی که سالها جمع کرده بود در اثر زلزله از بین رفته بود. شیوانا در حال تدریس بود.  او را به کلاس خود دعوت کرد و خطاب به شاگردان گفت:” این مرد صاحب شکسته ترین قلب های دنیاست. 

 



 همه به او پشت کرده اند و حتی طبیعت نیز نسبت به او رحم نداشته و تمام زندگی اش را از او گرفته است.اما او هنوز سرپاست و با امیدواری تمام به زندگی خود ادامه می دهد. من از این شخص می خواهم تا در خصوص احساسی که نسبت به دنیا و زندگی دارد برای شما جمله ای بگوید. جمله او را به خاطر بسپارید و آویزه گوش کنید. در چنین مواقعی فقط چنین جملاتی می توانند انسان را سرپا نگه دارند و به زندگی امیدوار سازند!”

سپس شیوانا رو به مرد دلشکسته کرد و از او خواست تا جمله ای را برای شاگردان بازگوکند.مرد دلشکسته اشک در چشمانش جمع شد. آهی کشید و خطاب به جمع گفت:” بدانید و آگاه باشید که مهم نیست دل شما چقدر شکسته باشد! جهان هرگز به خاطر غم تو از حرکت بازنمی ایستد. حتی اگر دلشکسته ترین شخص عالم هم باشی هستی به کار خود ادامه می دهد. گیاهان می رویند و کودکان متولد می شوند و موجودات پیر و فرسوده دنیا را ترک می کنند. پس در اوج دلشکستگی کافی است به این جهان بی تفاوت نگاه کنی و لااقل مثل بقیه موجودات زندگی را بپذیری!”